نه روزنامه
نه چمدان
عاشقت شدم
ازکجاباید میفهمیدم مسافری؟!
من خودم هستم و تنهایی و یک حس غریبمن به آمار زمین مشکوکم!اگر این سطح پر از آدمهاست پس چرا این همه دلها تنهاست؟؟؟ |
|
صفحه نخست |
پست الکترونیک |
آرشیو وبلاگ |
R.S.S |
قالب بلاگفا
|
![]() درباره وبلاگ
تلنگري آرام مثل خوردن قطره های باران به شیشه دلم، منو از وجود گوهری در پشت دریچه بی پرده قلبم آگاه کرد، درست مثل لحظه ای که شبنم از برگ گل می افته برخود لرزيدم... مثل برگی در مسیر تندباد سست شدم و مثل قطره شبنم بر خاک افتادم...
پروفايل نويسنده
نويسنده :... پریماه ... مطالب تازه مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت وای، باران باز دوباره اون چشمات بارونیه پژمردن من هنوز ایستاده ام در عمق عشق اشتباه می کنند بعضی ها که اشتباه نمی کنند، باید راه افتاد! کسی حال من تنها نمی پرسد چه دنیای عجیبه اجازه هست؟؟؟؟؟؟؟؟ باز شب ماند ومن این عطش خانگی ام آرشيو وبلاگ بهمن 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 موضوعات عاشقانه آموزنده جملات طلایی دلنوشته ها انرژی + لينكستان سلول انفرادی روزگار بيوفا پوروچیستا mf6466 دلشکسته در انتظار طلوع خورشید نگــ ــ ــاه اشـ ـک مجذوب عشق بی خیال همه چیز دختر بندری Love is over تنهایی دی جی آرش (دانلود) خشکسالی دختر باران دانلود اس ام اس لاو دست هایی در باران سرادق |
سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390 ساعت 10:53
نه چتر داشتی
نه روزنامه نه چمدان عاشقت شدم ازکجاباید میفهمیدم مسافری؟!
::. .::
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ساعت 19:2
مرگ را از رفتن خود بی خبر خواهم گذاشت سردر آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت
::. .::
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 ساعت 18:57
وای، باران؛
باران؛
شیشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست .
خواب رویای فراموشیهاست !
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشیهاست .
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من میگوید :
گر چه شب تاریک است
دل قوی دار،
سحر نزدیک است
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بیند .
مهر در صبحدمان داس به دست
آسمانها آبی،
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه صبح تو را می بیند .
از گریبان تو صبح صادق،
می گشاید پرو بال .
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
نه؟
از آن پاکتری .
تو بهاری ؟
نه،
بهاران از توست .
از تو می گیرد وام،
هر بهار اینهمه زیبایی را .
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو !
::. .::
پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389 ساعت 7:51
باز دوباره اون چشمات بارونیه ، وای بر من باز دوبار تویه سینت غمه که زندونیه ، وای بر من من می خواستم ارزوهاتو بسازم اما کشتم ، وای بر من بگو جز بدی ز حالت من چه کردم ، وای بر من اگه نفرینم کنی تو ، می دونم بازم کمه پشت اون خنده ی نازت می دونم که ماتمه می دونم نمی تونی تو از نگام دل بکنی پشت این عاشق ظالم حرفای بد بزنی ارزوی هر روز من همیشه با تو بودنه قلب تویه سینه ی من ، به یاد چشمات می زنه ترانه تموم می شه طعنه به قصه می زنه اسم تو که می رسه باز قافیه پر می زنه باز دوباره اون چشمات بارونیه ، وای بر من باز دوبار تویه سینت غمه که زندونیه ، وای بر من من می خواستم ارزوهاتو بسازم اما کشتم ، وای بر من بگو جز بدی ز حالت من چه کردم ، وای بر من ترانه تموم می شه طعنه به قصه می زنه اسم تو که می رسه باز قافیه پر می زنه ::. .::
جمعه یکم بهمن 1389 ساعت 12:47
شمعی به رنگ سیاه روشن کرده ام پیراهن مشکی ام را پوشیده ام هی بغضم را فرو می دهم و لبخند ها را گم کرده ام یک مشت یاس در کاسه ای آب ریخته ام آری من در سوگ نشسته ام در سوگ لحظه های از دست رفته ام آری من در سوگ دلم نشسته ام همین فردا برای تشییع دل تنهایم دلهایتان را روانه کنید می خواهم همین فردا به خاک بسپارمش نکند کرکس ها برای بردنش پرواز کنند ساعت : لحظه ی پژ مردن یاس ها مکان : محل قتل عام صداقت ها چشم انتظارم. ::. .::
جمعه یکم بهمن 1389 ساعت 12:45
اشک ها خاموش شوید از نسیم فهمیده ام او سحرگاهان به قلبم می رسد صورت باران من غم به قلبش می دمد ... اشک ها مهلت دهید روزگارم تیره نیست بوی دستانش هنوز موج می زند روز رفتن را نسیم یادش هست او به من حرف جدایی را نزد... اشک ها پایان دهید من هنوز ایستاده ام در عمق عشق از دلم رنگ عصا کم رنگ کنید من به ریشخند غروب لبخند زنم چون که می داند سحر نزدیک است چون که می داند دلم امشب هوایی می شود چون که می دانم ،تنگ آغوشش مرا داد می زند ::. .::
جمعه یکم بهمن 1389 ساعت 12:38
می خواستم بمانم، رفتم می خواستم بروم، ماندم نه رفتن مهم بود و نه ماندن مهم من بودم که نبودم
گاهی آنقدر نیستم ، آنقدر گم شده ام که حتی دیگر نمی توانم بروم! گاهی عادت وادار به ماندن می کند. گاهی دوست داشتن آخرین دلیل ماندن است. اگر چه لحظاتی ست که ماندن ویرانیست. رفتن همیشه جسارت میخواهد، پس اول باید خود را یافت تا بعد... سفره ی دل مرا در باد کسی گشوده نخواهد یافت . من خواب یک ستاره ی صبور زیر بالش ابرهای راحله دیده ام. یا باد می آید و آسمان را خواهد روفت یا شاید کرامتی شد و باران بارید ... ::. .::
یکشنبه بیست و یکم آذر 1389 ساعت 10:13
کسی دیگر نمی کوبد
در این خانه متروکه ویران را
کسی دیگر نمی پرسد
چرا تنهای تنهایم!؟!؟!
"ومن چو شمع می سوزم ....."
" ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند"
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!
که هر دم با نسیمی
میشود برگی جدا از او
و روزی دیگر هیچ از من نمی ماند..... !!! ::. .::
پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ساعت 20:36
چه دنیای عجیبه این که دلم تو رو میخواد دل تو با کس دیگس دوس نداره منو زیاد یکی تو زندگیته و بودن من اضافیه گاهی میپرسی حالمو همین که باشم کافیه فرض کن که هیشکی اسممو کنار اسمت نیاورد فرض کن تو این بازی یکی نفهمید و اون یکی برد بد نیست اگه فکر منو بیرون بریزی از سرت شاید میخوای بهم بگی دیگه نیام دورو برت خیلی چیزا هست که دیگه نیمه تموم مونده حالا خیلی چیزا رو نمیشه بهش بگی یه اشتباه فرض کن که هیچ وقت من و تو هیچ جای دنیا مانشد فرض کن که هیچ صبحی چشام تو چشمای تو باز نشد فرض کن که هیشکی اسممو کنار اسمت نیاورد فرض کن تو این بازی یکی نفهمید و اون یکی برد بد نیست اگه فکر منو بیرون بریزی از سرت شاید میخوای بهم بگی دیگه نیام دورو برت کم کم واسه ترانه هات واسه تموم لحظه هات به فکر قافیه های تازه باشی بد نیست پس می کشم پامو از این مثلث قلب تو راه قلبمو بلد نیست ::. .::
جمعه بیست و هشتم آبان 1389 ساعت 19:7
سلام عزیز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟ اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خنده هات؟ شب که می شه یواش یواش، با چشمک ستاره هاش اجازه هست از آسمون، ستاره کش برم برات؟ اجازه هست بیای پیشم یه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی كسی بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم اجازه هست خیال کنم، تا آخرش مال منی؟ خیال کنم دل منو، با رفتنت نمی شکنی؟ اجازه هست خیال کنم، بازم میای می بینمت؟ با اون چشای مهربون، دوباره چشمک می زنی؟ طپش طپش با چشمكت، غزل بگم برای تو با اتكا به عشق تو، تو زندگی برم جلو؟ هر چی بگی نه نمی گم، جونم بخوای برات می دم هر چی می خوای بهم بگو، فقط بهم نگو برو اجازه هست بازم تو خواب، بوس بكارم كنج لبات یه شعر تازه تر بگم، به یاد شرم گونه هات نشونیتو بهم می دی؟ تا پنهون از چشم همه ورق ورق نامه بدم بازم برات همیشه مهربون من! نامه رسید به انتها فقط یه چیز یادت باشه: بازم به خواب من بیا ::. .::
جمعه بیست و هشتم آبان 1389 ساعت 18:59
باز شب ماند ومن این عطش خانگی ام باز هم یاد تو ماند ومن ودیوانگی ام
اشک در دامنم آویخت که دریا باشم مثل چشم تو پر از شوق تماشا باشم
خواب دیدم که تو می آمدی ودل می رفت محرم چشم ترم می شدی و دل می رفت:
یک نفر مثل پری یک دو نظر آمد و رفت با نگاهی به دل خسته ام آتش زد و رفت
خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد باز دنبال جگر گوشه ی مردم افتاد!!!!!
"آخرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد یک شبه یک شبه دیوانه چشمان که شد"
تا غزل هست دل غمزده ات مال من است من به دنبال تو و چشم تو دنبال من است
تو که ویران من بی خبر از خود شده ای تو که دیوانه ی دیوانه تر از خود شده ای"
در نگاه تو که پیوند زد اندوه مرا ؟؟ چه کسی گل شد و لبخند زد اندوه مرا ؟؟
ای دلت پولک گلنار؛ سپیدار قدت چه کسی اشک مرا دوخته بر چارقدت؟
چند روزی شده ام محرمت ای دلبر من آخرش سهم دلم شد غمت ای دلبر من
تو کجایی ومن ساده ی درویش کجا تو کجایی و من بی خبر از خویش کجا؟ ::. .::
جمعه بیست و هشتم آبان 1389 ساعت 18:57
گیرم اندوه تو خواب است ونگاه تو خیال پس دلم منتظر کیست عزیز این همه سال
پس دلم منتظر کیست که من بی خبرم که من از آتش اندوه خودم شعله ورم
ماه یک پنجره وا شد به خیالم که تویی همه جا شور به پا شد به خیالم که تویی
باز هم دختر همسایه همانی که تو نیست باز هم چشم من و او که نمی دانم کیست
باز هم چلچله آغاز شد از سمت بهار کوچه یک عالمه آواز شد از سمت بهار
این چه رازی است که در چشم تو باید گم شد باید انگشت نمای تو و این مردم شد
به گمانم دل من باز شقایق شده ای کار از کار گذشته است تو عاشق شده ای
بی تو بی تو چه زمستانی ام ای دلبر من چقدر سردم وبارانی ام ای دلبر من
تو کجایی ومن ساده ی درویش کجا؟ تو کجایی ومن بی خبر از خویش کجا؟
دل خزانسوز بهاریست . بهاریست که نیست روز وشب منتظر اسب و سواریست که نیست
در دلم این عطش کیست خدا می داند عاشقم . دست خودم نیست خدا می داند
عاشق چشم تو هستیم و زما بی خبری خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری ::. .::
پنجشنبه بیستم آبان 1389 ساعت 22:49
خلوتم را نشكن شاید این خلوت من كوچ كند به شب پروانه به صدای نفس شهنامه به طلوع اخرین افسانه و غروبی كه در ان نقش دیوانگی یك عاشق بر سر دیواری پیدا شد. خلوتم را نشكن خلوتم بس دور است ز هوای دل معشوق سهند خلوتم راه درازی ست میان من و تو خلوتم مروارید است به دست صیاد خلوتم تیر وكمانی ست به دست سحر خلوتم راه رسیدن به خداست خلوتم را نشکن ::. .::
یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ساعت 19:51
به خدا عشق به
رسوا
شدنش می ارزد
::. .::
یکشنبه شانزدهم آبان 1389 ساعت 19:31
آنگاه
که غرور کسی را له می کنی،
سهراب
سپهری
::. .::
جمعه چهاردهم آبان 1389 ساعت 13:14
![]() شکایت نمی کنم، اما آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب، دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟ نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان! به اندازه زنگی... واقعاً نشد؟ واقعاً انعکاس ِ سکوت، تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟ نگو که نامه های نمناک ِ من به دستت نرسید! نگو که باغچه ی شما، از آوار ِ آن همه باران قطعه ای هم به نصیب نبرد! نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم! من که هنوز همینجا ایستاده ام! کنار همین پارک ِ بی پروانه کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها... هنوز هم فاصله ی ما همان هفت شماره ی پیشین است! دیگر نگو که در گذر شب گریه ها گُمش کردی! نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی! نگو که نمره ِ پلک ِ غبار گرفته ی من، در خاطرت نماند! آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته، حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟ ::. .::
چهارشنبه دوازدهم آبان 1389 ساعت 8:36
من ، اندوه خویش را با شادی های مردمان عوض نمی کنم و خوش ندارم اشکی که اندوه را از ژرفای وجودم جاری کرده ،مبدل به لبخند شود. آرزو دارم زندگی ام ، اشکی باشد و لبخندی ؛اشکی که دلم را صفا بخشد و اسرار و پیچیدگی های حیات را به من بیاموزد ؛اشکی که با آن شریک اندوه دل سوختگان گردم ؛ و لبخندی که سرآغاز سرور و شادمانی ام باشد.
می خواهم در اشتیاق ، بمیرم ؛ اما با دلمردگی زنده نباشم .
دوست دارم ژرفای وجودم ، تشنه ی محبت و زیبایی باشد ،زیرا نظر کردم و دریافتم که کم خواهان دون همت ، نگون بخت ترین مردمان اند و از همه به زندان مادیات نزدیک تر ؛ و گوش سپردم و بشنیدم که ناله ی مشتاقان آرزومند ، از طنین سه گاه و چهار گاه خوش تر است .
عصرگاهان؛ شکوفه گلبرگ هایش را در هم می کشد ، اشتیاقش را در بر می گیرد و می آرامد ؛و چون سپیده فرا می رسد ، لب می گشاید تا بوسه ی خورشد را دریابد .
از این رو زندگی گل ها ، همه اشتیاق وصال است و اشک و لبخند.
آب دریا بخار می شود، فرا می رود، گرد می آید، ابری می شود و بر فراز دشت ها و تپه ها به راه می افتد ،تا آن که خنکای نسیمی را حس کند و گریان ، فرود آید؛ به دشت ها و جویبارها سرازیر شود و به وطن نخستین خویش - دریا- بازگردد.
آری زندگی ابرها نیز گونه ای جدایی است و دیدار؛ اشک و لبخند.
::. .::
شنبه هشتم آبان 1389 ساعت 11:46
دنیا بیستون
است اما فرهاد ندارد، و آن تیشه هزار سال است که در شکاف کوه افتاده است دیگر کسی نقشی بر این سینه سخت و ستبر نمی زند. دنیا بیستون است و روی هر ستون ، عفریت فرهاد کش نشسته است.هر روز پایین می آید و در گوش ات نجوا می کند که شیرین دوستت ندارد. و جهان تلخ می شود
زیرا که تا عشق هست ، شیرین هست
و گرنه هیچ کس باور نمی کند که این بیستون فرهادی داشت ::. .::
پنجشنبه ششم آبان 1389 ساعت 8:50
کاش می شد که کسی می آمد این دل خسته ی ما را می برد چشم ما را می شست راز لبخند به لب می آموخت کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود و قفس ها همه خالی بودند آسمان آبی بود و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید کاش می شد که غم و دلتنگی راه این خانه ی ما گم می کرد و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید و کمی مهربان تر بودیم کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد گل لبخند به مهمانی لب می بردیم بذر امید به دشت دل هم کسی از جنس محبت غزلی را می خواند و به یلدای زمستانی و تنهائی هم یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم کاش می فهمیدیم قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم کاش می دانستیم راز این رود حیات که به سرچشمه نمی گردد باز کاش می شد مزه خوبی را می چشاندیم به کام دلمان کاش ما تجربه ای می کردیم شستن اشک از چشم بردن غم از دل همدلی کردن را کاش می شد که کسی می آمد باور تیره ی ما را می شست و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست اخم بر چهره بسی نازیباست بهترین واژه همان لبخند است که ز لبهای همه دور شده ست کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!! قبل از آنی که کسی سر برسد ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم شاید این قفل به دست خود ما باز شود پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم کاش درباور هر روزه مان جای تردید نمایان می شد و سوالی که چرا سنگ شدیم و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟ کاش می شد که شعار جای خود را به شعوری می داد تا چراغی گردد دست اندیشه مان کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را شبح تار امانت داران کاش پیدا می شد دست گرمی که تکانی بدهد تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان و کسی می آمد و به ما می فهماند از خدا دور شدیم... ((کیوان شاهبداغی))
::. .::
پنجشنبه ششم آبان 1389 ساعت 8:49
شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اطاقم دلتنگ میپرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست خواب رویای فراموشی هاست خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشی هاست من شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینم و ندایی که به من میگوید گرچه شب تاریک هست دل قوی دار که سحر نزدیک است در میان من و تو فاصله هاست .............
گاه می اندیشم .... می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دست های تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشی چشم های تو به من آرامش میبخشد و تو چون مصرع شعری زیبا سطر بر جسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو شکوهی دیگر رونقی دیگر هست میتوانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را میبخشی گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کی میگوید ؟؟؟؟؟؟؟؟ آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی !!!!!!!!
روی تو را کاشکی میدیدم .... شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر را که عجب عاقبت مرد ؟ افسوس......... ( کاشکی میدیدم)
من به خود میگویم چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد با من اکنون چه نشستنها خاموشی با تو اکنون چه فراموشی هاست چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد ......................... ::. .::
|